خرید بک لینک

میشناسیشون رفیق؟ حفرهها رو میگم. اون نقطههای تاریک توی ذهن. توی روح. همونا که وقتی اوضاع ناجور میشه میریم توش پناه میگیریم. اولاش باحاله. نمیگم گرم و امنه ولی آشناس. انگار میشناسدمون. میپذیردمون بدون نقاب همینجور گه گرفته. اولاش میری اونجا قایم میشی از چش دنیا پوزخند میزنی و میگی پسر کی به اونا احتیاج داره همینجا جام خوبه. انگار تو یه دنیای دیگهای یه جا که رئیس تویی. قوانینو تو تعیین میکنی. یه امپراطوری پشت اون حفرههاس. هرچند تاریک هرچند خلوت. به خودت میگی اصلا برای چی دفعه آخر با زور و تقلا از اینجا فرار کردم؟ اینجا که همهچی خوبه. چند روز میگذره و تو بیشتر فرو میری. تو تاریکی عمیق. تو تهی مطلق پشت حفرهها. همه چی یه حس دیگه داره. آهنگا کتابا فیلما عکسا متنا. همه چی عمیقتره همه چی کشنده تره. بیشتر میفهمیمیشون و به خودت میگی پسر دوسش دارم این حالتمو دوست دارم. آزاردهندهاست و کمی هم غمگین ولی آشناس احساس تعلق میکنی. همون دنیاییه که قرار بوده توش باشی. خلاص میشی از حس وصله ناجور بودنی که جاهای دیگه داری. انگار خونته مهم نیس چقد سرد و تاریکه میپذیرتت و تو اونجا راحتی. مال خودته. قوانینش دست خودته. مجبور نیستی با قوانین ابلهانه اونا بازی کنی تا بپذیرنت. میپذیردت بدون نقاب همینجور گه گرفته. چند روز دیگه میگذره. بیشتر فرو میری. عمیقتری فرو میری. راهی که ازش اومدی دیگه تاریکیه محضه. گیر میکنی وسط جایی که هیچ جا نیس. به روی خودت نمیاری و میگی کی اهمیت میده؟ مهم اینه که حس خوبی دارم. واقعا حس خوبی داری؟ ترجیح میدی بهش فکر نکنی. روزا شب میشن شبا روز. کمکم حس میکنی خب دیگه بسه. بذار یه سر بزنم ببینم اون بیرون چه خبره. حس میکنی دلت میخواد کشفیات جدید این حفره رو با یکی درمیون بذاری. حس میکنی داره یادت میره اون بیرون چیجوری بود. به خودت میگی پیداش میکنم. راه خروجو پیدا میکنم. دفعه قبلم فکر میکردم گم شدم ولی خب بالاخره پیداش کردم. روزا میگذرن و راه خروج پیدا نمیشه. ترس آروم آروم راهشو به مغزت باز میکنه. یهو اون تاریکی آشنا و پذیرنده قبلی شروع میکنه به وحشی شدن. سکوت فضا دیگه آرامشبخش نیست. مهاجمه. پر سر و صداست. ترسناکه. روزای تاریک و پردلهرهی زیادی میگذرن و دیگه مطمئن میشی از اینجا خلاصی نداری. به خودت میگی نه ایندفعه دیگه واقعا نمیتونم. میشینی یه گوشه و دیگه تقلا نمیکنی. نه این دفعه دیگه خلاص نمیشم تمومه. تا آخر عمرم همینجا گیر افتادم. اما بالاخره راه خروجو پیدا میکنی. آدم همیشه تهش یه جوری راهو پیدا میکنه. پسرررر نزدیک بودا. دم حفره واستادی. به بیرون نگاه میکنی و از خودت میپرسی یعنی باید برم اون بیرون؟ چقد ناآشناس. چقد عجیبه. نکنه اینا بهم آسیب بزنن. نکنه حالشون ازم بهم بخوره. نکنه خیلی ضایع و متفاوتم. میشینی دم حفره. تاریکی و سکوت، فریبنده و مهربون میشن دوباره. به خودت میگی یه بار دیگه هم شانسمو امتحان میکنم. ایندفعه شاید بتونم بهتر بازی کنم. ایندفعه شاید نبازم. زخمات تیر میکشن. نه ایندفعه از پسش برمیام. مگه چقد میتونه سخت باشه؟ از اینجا که بدتر نیس. میپری بیرون.

اوه در اینجا صفحه سیاهی به نمایش درمیاید که وسطش نوشته شده : چند هفته بعد و داخل پرانتز با لحنی تردید آمیز نوشته شده: چه بسا چند روز بعد!

نزدیک حفرهای ایستادهای. با شک و نفرت به پشت سرت نگاه میکنی و از خودت میپرسی: یعنی برم داخل؟ دوباره گیر نکنم اون تو؟ نکنه ایندفعه دیگه خلاص نشم. میری نزدیک تر. زخمات تیر میکشن. نه ایندفعه دیگه مطمئنم. اصلا بدرک که گیر کنم دیگه قرار نیست بیام بیرون. میری داخل حفره. برای آخرین بار با نفرت به پشت سرت نگاه میکنی. تاریکی عمیق و تهی میخوره تو صورتت. گرم و امن نیست ولی آشناس و احساس تعلق میکنی. پسرررر چقدر اینجا خوبه. اصلا برای چی دفعه آخر با زور و تقلا از اینجا فرار کردم؟

پ.ن 1 - شاعر میفرماید :

You can have my isolation
You can have the hate that it brings
You can have my absence of faith
You can have my everything
پ.ن 2 - هرچند بلاگفا رفته زیر پونز نقشه فضای مجازی ولی اگه گذرتون خورد به اینجا برام کامنت بذارین. این روزا عجیب حس میکنم پرت شدم تو یه نقطه کور تو یه کهکشان دور و خالی از سکنه.

برچسب: نویسنده: کیارش رضاپور تاريخ: يکشنبه 27 آبان 1397 ساعت: 3:14

صفحه بندی